تبليغاتX
تقدیم به نسیم عزیزم - god

تقدیم به نسیم عزیزم

god

 

مرد بر لبه پرتگاه قدم ميزد.


ناگهان پايش لغزيد و در آستانه سقوط بود كه گياه گوچكي را چنگ زد

 

و گرفت


اما به زودي فهميد كه گياه كوچك توان نگهداري او را نخواهد داشت


با وجودي كه مي دانست ،فرياد زد كسي اين اطراف نيست

؟
صدايي گفت : من هستم


مرد گفت : تو كيستي؟


گفت : من خدا هستم!


مرد گفت: خدايا كمكم كن من دارم سقوط مي كنم

 .
خدا گفت : آيا به من اعتماد داري؟


مرد گفت : آري


خداگفت: پس گياه را رها كن ....


مرد اندكي ساكت ماند و فرياد زد: كس ديگري آنجا نيست؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 1:50  توسط بابک  |